عشق ورزیدن شبیه خاطره دوری است. خیلی دور. دلتنگی را مدام از زیر پا جمع کردن و پشت رخت چرکها و زیر تخت چپاندن عادت شده است. تعهد عین یک بختک آمده است که جای همه آنها را بگیرد و بماند. تعهد به زنده ماندن و زندگی کردن و زندگی ساختن. آدمها اینجوری بزرگ می شوند دیگر ؟ نه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:0 توسط محسن
|
من از شب های دراز زمستان متنفرم. تنها زمستانی که شبهایش شب نبود سال ۱۳۸۴بود و بس.
به سبک یسنا که بی دریغ و پیوسته می پرسد چرا می خواهم بپرسم چرا؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:56 توسط محسن
|
یک چیز پاکیزه بدهید بخوانم. یک نثر تمیز فارسی . مردم از بس که جنس بد خواندم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:56 توسط محسن
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:53 توسط محسن
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:33 توسط محسن
|